برنامه های زیادی برای آینده دارم یعنی همیشه سعی کردم برنامه داشته باشم .
اما خوب گاهی وقتها زندگی همونجوری پیش میره که دلش میخواد....
تنها ، با هزار نگرانی از آینده و هزار جور نقشه ی جورواجور برای فرداها و فرداهای
خودم ...
بعضی وقتا از خودم نا امید میشم و میگم الان دیگه تو این سن ؟ ول کن بابا بذار
همینطور ادامه پیدا کنه..ولی وقتی جلو آیینه می ایستم دختری رو میبینم که چقد
واسه خودش نقشه کشیده بود ...چقد درد پشت این قیافه به ظاهر آروم داره موج
میزنه....اخه با این ظاهر کاملن پسرونه و محیطی که من دارم توش زندگی میکنم
کی باور میکنه من یه دخترم اونم دختری که همه احساس و عاطفه شو مجبوره
پنهون کنه نکنه یه وقت براش دردسر ایجاد بشه...هرچند بعضی وقتا واقعا دلم
میخود آرایش کنم و اونطوری لباس بپوشم که میخوام ...هرچند میگن طرز صحبت
کردنت واضح معلومه که پسر نیستی ...ولی خوب برام اینطوری ادامه دادن و زندگی
کردن خیلی سخت بوده و هست ...چاره چیه باید فعلن همینطوری ادامه بدم
...نمیدونم شاید معجزه بشه ...شایدم نه ...شاید باید من اینطوری زندگی کنم تا
هم دنیای مردونه رو تجربه کنم و هم دنیای زیبای زنونه رو....
ولی خوب چیزی که واضحه اینه که من یک زنم با روحیه ی خیلی خاص که تونستم
با سختیهای خیلی زیاد و دردهای خیلی بزرگی کنار بیام ...تنهای تنها ....
میگن خدا به هرکی دردی رو بده تحملشم بهش میده
از اونطرفم میگن هر آرزویی که تو دلت بیفته خدا قدرت رسیدن بهش رو بهت میده
ینی یه روز منم از دست این مشکلات راحت میشم ؟ ینی میشه روزی برسه منم از
زندان تن راحت بشم و خودم باشم ...ینی یه روز میاد که من شاهد رنج کشیدن
جگر گوشه ام نباشم و ببینم اونم سالمه و با خیال راحت داریم زندگی میکنیم؟
با همه بغضی که دارم اما امیدوارم ...
من ، ماهرخ دختر تنهای این دوره و زمونه هنوز ایستادم و امیدوارم ...
اشکهایی که روی گونه هام مثل رود جاریند تمومی ندارن ...شاید روزی برسه دوباره
گریه کنم اما نه از غصه و غم بلکه از روی شوق و شادی...به امید اون روز....
ما را در سایت کاش میدونستی چی میگم ... دنبال میکنید
برچسب: دلنوشته, نویسنده: بازدید: 70